شايد بعضي ها بگن روز هاي سال که به آخر مي رسه, مثل اينه که دونه دونه روزبرگ هاي درخت سال داره از شاخه هاي آخرين ماه سال به زمين ميريزه تا جاشونو به جونه هاي تروتازه و بانشاط بدن تا دوباره درخت سال رو سرسبز و چشم نواز کنن, نسيم رو ترو تازه و دلنواز کنن و سايه سارش مآمن خسته گان و دل شکسته گان باشه.
واسه همين هم آدما خونه تکوني مي کنن. آشغال هاي غير قابل استفاده و يا حتي ناروزآمد (دمده) رو از کنج خونه ها بيرون مي آرن, به در و ديوارا صفا ميدن حتي بعضي ها يه دستي هم به ظاهر خودشون ميکشن ... کفشي, کلاهي , اسانسي و باز هم بيشتر کمي هم لبخند عاريه اي, تازگي ها هم مهرورزي!!
و خلاصه داستاني از اين قبيل و هرسال هم تکرار...
همه آزاديم هر جور دوست داريم دنيامونو ببينيم. خب چه عيبي داره اين تمثيل هم قشنگه ديگه. يعني همين که قشنگه کافي نيست که اين جوري ببينيم؟!
شاید بعضي هامون سالي يک بار روز تولدمون يادمون مي افته که چند سال از عمرمون گذشته. بعد پيش خودمون ميگيم مثلا 15 – 20 يا 25 ساله شدم و با کمی سروصدا وکمی رنگ و لعاب مصنوعی اونو به همه اعلان می کنیم وتمام. بعدش منتظر آخر سال ميشيم تا روزبرگ هاي باقي مانده بريزه و....
به نظرم اين جوري يه جاي کار ايراد داره. آخه من که درخت نيستم که آقا کلاغه دونه ام رو از هوا زمين انداخته باشه بعدش تو جنگل خدا که کسي به کسي نيست رشد کرده باشم و آخرش بشم صندلي يا کمي با کلاس تر, کاغذ دفتر خاطرات .
بعضي از آدما که کمي بيشتر از بقيه از عقلشون براي دونستون و فهميدن در راه قوانين حاکم بر طبيعت مادي ما استفاده کردن و معروف به فيزيکدان شدن ميگن براي اينکه حرف همديگه رو بهتر بفهميم و جواب مسئله هامون يک اندازه داشته باشه قرار گذاشتيم از اين به بعد اندازه بين دو اتفاق زماني رو مثلا با ثانيه بيان کنيم. باز همونا ميگن تازه اندازه بين دو اتفاق که مثلا يک ثانيه طول کشيده رو ميشه به بي نهايت واحد پيوسته ديگه که دم يکي به سر قبلي وصله تقسيم کرد که باز هم تازه, با اينکه اين واحد ها هم اندازه هستند ولي هيچ کدوم مثل قبلي ها يا بعدي هاشون نيستند. مي تونيد تجسم کنيد يعني چي؟ به زبون خيلي ساده يعني اينکه هيچ لحظه يا کوچکترين واحد زماني از عمر شريف ما آدما مثل هم نبوده و نميشه و شدني هم نيست. چه برسه به روز و ماه و سال !!
اينجاس که کلام اون آقاهه که ميگه : عمراً اگه لنگه امو پيدا کني مصداق پيدا ميکنه !!! چون همه دارن هر لحظه تغيير ميکنن و تازه وتازه و تازه ..... ميشن. تازه اين فقط يه ور قضيه اس و مربوط به داستان زندگي مادي ماست که تازه آخرش هم ميگن عاقبت خاک گل کوزه گران خواهيم شد.! طرف دومي هم وجود داره که بنظرم خيلي از اين يکي مهمتره و اصلاً من فکر مي کنم اگه اين دومي نبود اولي هم لازم نبود که باشه. اين يکي رو خودتون دنبالش بريد, جاده ش, هم يک طرفه س هم يه نفره . چراغ هم ميخواد. نه اينکه تنهايي نشه, ميشه ولي خيلي وقت مي بره پس يه راهنما يا بلده هم ميخواد. بگرديد حتما پيدا مي کنيد. مطمئن باشيد پيدا مي کنيد.
اگه حرفام درست باشه , فکر کنم اشتباهه واسه تازه شدن منتظر فصل بهار بشيم. تازه حرف ديگه اي هم دارم شايد خنده دار باشه!! ولي ميگم. من فکر ميکنم اين طبيعته که واسه تازه شدن داره ازما تقليد ميکنه. فقط چون پروسسورش کمي کنده و یواش کار می کنه, يک سال طول ميکشه!!! من ميتونم تمام طبيعت حال و گذشته رو با تمام کائنات, آنچه ديده ميشه و يا ديدني نيست رو داخل پروسسورم جا بدم. و هر لحظه که خواستم هرچيزي رو تجسم کنم.به نظر شما غير از آدما کي و چي اين توانايي رو داره ؟
پس ميخوام بگم اين تغيير ايام و ماه و فصل شايد حداقل به خاطر اينه که اگه خداي نا کرده پروسسور ما هم کند شد, حداقل سالي يک بار يادمون بيافته که ما هموني هستيم که هر لحظه تازه ايم . تازه ي تازه ي تازه...
و هر لحظه ميتونيم مهرورز باشيم, بخنديم و بخندونيم و حد وسط رو ميدون خودمون بدونيم.
تازگي تان پيوسته باد. 